
من یه اسیرم اسیر سرنوشتی که خودم تعیین نکردم و همیشه مجبور بودم مقابلش سر خم کنم و هر چی به سرم میاره سکوت کنم....
سهم من از زندگی یه عشق ناکام بود که هیچوقت درک نخواهد کرد چقدر دوسش داشتم....
جرم من دل دیوونه ای بود که ناخواسته گرفتار شده بود....
سزای من جدایی بود....
دلیل جدایی عشق بیش از حد من بود که اگه ادامه پیدا میکرد منو به جنون میکشوند چون عشق من عاشق یکی دیگه بود....
کاش اونیکه سرنوشت رو مینوشت عشق رو جدا از جدایی مینوشت....
یا کاش عشق رو اصلا برا من و ما نمی نوشت ماها عشق رو به بازی گرفتیم عشق هم مارو ....
چه سرنوشت تلخی شده.......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ته نوشت:یکی بهم میگه تو رو خدا یه بار به دروغ بهم بگو دوست دارم به یکی میگم دوست دارم ، عاشقتم ..... گوشاشو میگیره و با بی تفاوتی تمام بهم میگه دیگه برام مهم نیستی اینه رسم زندگی.....چه رسم زجر آوری.....

ته ته نوشت:اینجاس که میگه خنده من از گریه غم انگیزتر است....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 12:47  توسط r0ya
|
دل پر کینه ات آرام می گیرد اگر
و افکار گل آلودت زلال
و یا چشمان تار تو اگر شفاف می گردد
و شب، راحت تر از همیشه بر باغ رویا ها قدم را می نهی
زبان ، لکنت رها ، رندتر ، برنده تر ، گویاتر از حال
و اعضای وجودت، کلهم شادمان از این شود
تعلل نیست جایز
من خشکیده را بشکن....
اگر باغ وجودت غنچه می گیرد
وگر تاریکی تو ، ظلمت تو ، نور می گردد
اگر از ناخوشی هایت رها، بر مرکب صحت نشینی
و سنگت، شکل گوهر را به خود گیرد
چراغ لحظه هایت را اگر این روشنایئست
اگر از این شکستن بر تو سودیست
من از ماندن، بخود سودی نمی بینم
تعلل نیست جایز
من خشکیده را بشکن
ولی بعد از شکست این درخت پیر تنها
همان تنها صبور دشت تنهایی
دل پر کینه ات خون میشود
افکار گل آلود تو می خشکد
و چشمان تو نابینا و شب هرگز نمی خسبی
زبانت لال و اعضای وجودت کلهم افسرده میگردد
مرکب صحت، تو را بر زمین ناخوشی می کوبد آنگونه
که تا کوی اجل ، بر سینه پیمائی
چراغ لحظه هایت تا ابد خاموش می ماند
من از ماندن، بخود سودی نمی بینم
اگر از این شکستن، بر تو سودیست
تعلل نیست جایز
من خشکیده را بشکن
ولی ای یار بی همتا
بیا با دیدن خوبی، به چشمت سوی روشن ده
بیا با یاد خوبی ها، زلال افکار خود گردان
بیا با گفتن خوبی، زبان را نافذش کن
بیا با آب خوبی ها، چرک کینه از دل پاک گردان
و در آخر که ای زیبا
بدی، پیوسته بد مبآورد بر سر
توان تنبیه با خوبی
چو ما را سهم از این بازی شکست است
تو با خوبی مرا بشکن، که خوش باشی
تعلل نیست جایز
مکن پروا
من خشکیده را بشکن...
(راوی ولائی)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 15:16  توسط r0ya
|
"وقتی انعکاس بیتابی قلبت را کسی نداند بهتر قادری بر عواطف و احساسات فائق آیی"
ویکتور هوگو
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 17:58  توسط r0ya
|
سلام دوست جونیای گلم
خوبین خوشین؟؟ خوش میگذره؟؟
من؟؟ من که خیلی خوبم حتی توپ...
میگین چرا؟؟
بلاخره خبری که انتظارشو میکشیدم رسید...

زنگ زدن برا تست تیم ملی قایقرانی(رشته روئینگ) خواستنمون...
راستی جیگرا منم یه چند روزیه سیستمم قاطی کرده نمیتونم بیام نت 

الانم با پی سی داداشم اومدم
شرمنده ی همتونم که نمی تونم سر بزنم و آپ کنم ایشاالله با خبرای خوب از تهران برمیگردم
برام دعا کنین که تستو بزنمو ملی پوش بشم 

من دیگه باید برم
دوستون دارم
فعلا جیگرا



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جیگرا سلام بعد ۱ هفته
من امروز صبح رسیدم ظهر هم بهم خبر دادن که انتخاب شدم و جمعه صبح با معرفی نامه باید ورزشگاه آزادی باشم
یه دوره ۲ ماهه تو اردو خواهم بود امیدوارم بتونم رضایت مربی رو جلب کنم و موندگار بشم
بابت بی وفاییم از همتون معذرت میخوام واقعا وقت نمیکنم نت بیام
دوست جونیای گلم مواظب خودتون باشین 

ممنون از همتون که بهم سر زدین، تنهام نذاشتین و برام دعا کردین
فعلا و احتمالا تا ۲ ماه بای 


+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 21:13  توسط r0ya
|
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 19:58  توسط r0ya
خواستم یادت نکنم...
به دست فراموشی بسپارمت...
نبودنت رو بهونه کنم برای از یاد بردنت...
"از دل برود هر آنکه از دیده برفت"
اینو هزار بار تکرارو تلقین کردم...
ولی دلم با من سر ستیز داره...
هر چی خواستم کمتر بهت فکر کنم...
بیشتر تو ذهنم اومدی .....
حتی فکر به از یاد بردنت هم...
یه یادآوری بود...
کاش خاطره ی بدی ازت داشتم که...
که فراموش کردنت رو برام راحتتر میکرد...
ولی هر چی ذهنمو زیرو رو کردم به جایی نرسیدم!!!
خواستم با تموم وجودم احساسم رو فریاد کنم...
ولی...
ولی وقتی میدونم نمیشنوی....
وقتی میدونم نمیخوای که بشنوی...
سکوت میکنم...
گاهی سکوت بهترین راه برای فریادهای درونه...!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مر۳۰ از همه دوستای گلی که امدین و راهنمائیم کردین
من مینویسم حرف دلم هر چی که باشه
در مورد هر چی که بتونم مینویسم
شما هم کمک کنین که بتونم بهتر بنویسم


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 11:41  توسط r0ya
|
سلام دوست جونیای گل خوبین؟؟
به یکی قول دادم که از این به بعد خودم بنویسم ولی هرچی دارم تلاش میکنم نمیشه آخه برا نوشتن باید استعداد داشت که من ندارم

به خاطر همونم هست که چند وقته أپ نکردم
به نظر شما چیکار کنم؟؟
بیخیال همه چی بشمو وب رو حذف کنم؟؟
آخه دلم هم نمیاد 

شما بگین چیکار کنم بهتره؟؟
آخه یکی نیست بگه تو که استعداد نوشتن نداری واسه چی وبلاگ میسازی؟؟؟
منتظر پیشنهاداتون هستم اگه بگین حذف، حذفش میکنم
دوستون دارم جیگرا



فعلا یا علی
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 11:22  توسط r0ya
|
دلم تنگه...
برای روزای رفته...
برای روزای با تو بودن...
چه شب دلگیریه امشب!
دلم برات بیشتر از همیشه تنگ شده...
جای خالیت به دلم چنگ میزنه...
هنوزم عادت نکردم به نبودت...
هنوزم وقتی از کنار خاطره هامون رد میشم ته دلم میگیره!
بدون تو اینجا احساس غربت میکنم...
تو رفتی و من تو شهر خودم غریب شدم...
بی تو بی رنگم...
و برای رنگین کمون چشمات عجیب دلتنگم...
دلم بهونه نبودنت رو میگیره ...
بیا و منو از این غربت بگیر...
بیا و فاصله رو کم کن ...
بیا که دل تنگم آروم بگیره .....

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 22:18  توسط r0ya
|
می زند آتشت آه دل قربانی من
میشوی غرق غم از دیده بارانی من
کاش می شد که شوی حبس فراقی شب و روز
آشنا می شدی آنگه تو پریشانی من
عاشقی زمزمه درد غریبی میکرد
گریه میکردم و او آه عجیبی میکرد
آه او شعله شد و اشک من از دیده چو سیل
من شدم آتش و او نقش غریقی میکرد
گفتم:از چیست که اینگونه با زنجیر شدی؟
گوئیا تازه جوانی ولی پیر شدی
گفت:از خود خبرت هست؟بگفتم:نه چنان
گفت: از آتش عشق که تو تبخیر شدی؟
تا سحر گرد خیالات تو بودم آری
از تن زجر کشم خواب ربودم آری
بر خودم لعنت و نفرین، دعا سوی تو بود
جان من بود و بلای تو زدودم آری
لب تو چشمه می ، راز دلم کهنه شراب
مست رازت نکنم تا نشوم مست و خراب
راز دل چیست ؟ که لبهای تو دل می طلبد
چشمه آن لب تو کرده مرا نقش بر آب
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 19:31  توسط r0ya
|
سلام دوستای عزیز
تو ادامه مطلب یه سری عکس گذاشتم که به نظرم قشنگ بودن امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
این روزا همه از دلتنگی میگن منم این عکسارو برا دل تنگم گذاشتم

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 10:51  توسط r0ya
|